|
یکی بود، یکی بود، درزمانهای قدیم مردی بد طینت و ظالم با زن و دو فرزندش در بیابانی زندگی می کردند. روزی از روزها مرد از راهی می گذشت که چشمش به شنزاری افتاد که ریگ های رنگ به رنگ درآن دیده می شد. مرد که از آنها خوشش آمده بود، مقداری راجمع کرده در جیب گذاشت تا برای فرزندان به خانه بیاورد وقتی که به خانه رسید، دست درجیب کرد، ناگاه متوجه شد که همه ریگها تبدیل به گندم شده اند. خیلی خوشحال شد. الاغ و چند کیسه را برداشت و به راه افتاد تا ازآن شنها بار کرده به خانه بیاورد و استفاده نماید. |
![]()
برچسبها: داستان قشقایی, اصلی و کرم, داستان آغساق جیران, آغساق جیران
|
...لحظه ی وداع بود و صوفی و كرم آماده ی راه. آنها گاهی تند و گاهی آرام میرفتند و نه شب حالیشان بود و نه روز كه كه روزی از كاروانی سراغ گرفته و فهمیدند كه قارا كشیش و عائله اش در گرجستانند. در راه به دسته ای درنا برخوردند كه دل آسمان را پر كرده و میرفتند طرف " گنجه " كه كَرَم با ساز و نوا از شور عشقش با آنها سخن ها گفت. |
![]()
برچسبها: داستان قشقایی, اصلی و کرم, داستان اصلی و کرم